کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ، اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم . . .
اي کاش اي کاش اي کاش . . .
گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست
گفتمش درمان دردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست
گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست
.
.
.
غروب شد . خورشيد رفت. آفتابگردان به دنبال خورشيد مي گشت. ناگهان ستاره چشمک زد. آفتابگردان سرش را پايين انداخت. گلها هرگز به معشوقشان خيانت نمي کنن
حیف که این حرفها فقط مال تو قصه هاست . . .! ![]()
نمیدانم چرا غمها نمیدانند که من سلطان غمهایم ... بیا ای مرگ با من باش که من تنهای تنهایم
...
nemidoonam chera daram inaro migam
yeho hali bem dast dad ke ehsas kardam bayad sabtesh konam ta shayad . . .
.
.
.
پنجره رو باز ميكنم. به جز صداي چند تا جيرجيرك كه توي دل شب هواي گفتگو به سرشون زده صداي پيچيدن باد در بين درختهاي حياطه كه آرومم ميكنه. چشمهام رو ميبندم. نسيم خنك يك شب بهاري صورتم رو نوازش ميكنه. چه دستهاي مهربوني...
زندگيهامون آميخته شده با درد و رنج. ميوه فروشي دنيا اجازه جدا كردن ميوه هاي تازه و سالم رو نميده! قطار سريع السير زندگي هم به جز مقصد نهايي ايستگاهي براي پياده شدن نداره. با خوب و بدش بايد ساخت. نميگم چكار بكنين يا نكنين اما اگه وقت كردين يه مقدار بيشتر مراقب همديگر باشين. مراقب قلب هاي تنها.
كسي كه مريض ميشه، تصادف ميكنه يا به هر صورت دچار جراحتي ميشه توجه اطرافيانش رو به خودش جلب ميكنه. خواه ناخواه دكتري معاينه اش ميكنه، براش دارويي تجويز ميشه و دوستان و آشنايان هم سعي ميكنن بيشتر بهش سر بزنن تا وقتي كه كسالتش برطرف بشه. اگر پاي شخص توي گچ هست عصايي براش تهيه ميكنن تا بتونه راحت تر راه بره. اگر چشمش خوب نميبينه همه سعي ميكنن به جاي چشم او هم ببينند تا خداي نكرده اتفاقي براش نيافته. اگر سرش درد ميكنه محيطي رو براي خوابيدن و استراحتش فراهم ميكنن و...
اما اگه روح كسي آزرده بشه چي؟ اگه به نحوي بازيچه خودخواهي و غرور اطرافيانش باشه چطور؟ اگه وجودش لبريز از نگراني آينده و عاقبت زندگيش باشه چي؟ بدتر از همه... اگه بقيه نتونن او رو درك كنن تكليف چيه؟! پزشكي كه قادر به تشخيص و درمان اين مشكلات باشه كجاست؟ نوش داروي اين زخم عميق زمان بر پيكر انسان چيه؟ عصاي قابلي كه بتونه تحمل اين رنج ها رو داشته باشه كو؟ چشمهايي كه در ديدن واقعيت ها و درك حقايق كمكش كنن كجا هستن؟ چه كسي به زخمهاي روي قلب آدمها اهميت ميده؟
نوشته هايم سپيدند، دنيايم سپيد، فردا سپيد، آدمها سپيد، قصه ها سپيد، دلها سپيد.... و ناگهان تابش نور سياهي، برف سپيد افكارم را آب ميكند. نوري كه از جنس نور نيست. از جنس شب است. نوري كه ميسوزاند عمق وجودم را! و بي شرمانه برفي كه نه سرد است، بلكه گرمي شعله های نوشته هايم از آن جان ميگيرد را تهديد به مرگ ميكند. آب در هاون ميكويم كه با مداد سپيد، قصد پاك كردن لكه هاي سياه زندگي را دارم! در تقابل سياهي هاي اطرافم با سپيدي افكارم حق را به كدام بدهم؟ در كدام دنيا زندگي كنم؟! مگر مي توان در دنياي سياهي ها با عينك سپيدي قدم برداشت؟ خسته و افسرده ميشوم وقتي كه نقاشيها ارزش مداد سپيد جعبه مداد رنگي را درك نميكنند. وقتي كه آدمها خاكستري شدن و خاكستري ماندن را به هر چيز ديگر ترجيح ميدهند.وقتي كه ابرهاي خاكستري بر خورشيد دلشان نقاشي ميكنند. ولی آيا مي توان بي تفاوت بود؟
